تبليغاتX
یا حق

 

                                               خدایا ما اگر بد کنیم

 

       ترا بنده های خوب بسیار است ولی  تو اگر مدارا نکنی مارا خدایی دیگر کجاست؟

 

 

+ نوشته شده توسط یک دوست در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 9:58 |

فردا و ديروز با هم دست به يکی کردند

 

. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد

 

 فردا با وعده هايش مرا خواب کرد

 

 چشم گشودم امروز گذشته بود

 

 

 

+ نوشته شده توسط یک دوست در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 9:30 |

یه شب که ستاره ها برای خودشون جشن گرفته بودن و من از پنجره ی اتاقم داشتم به بیرون نگاه می کردم یکی از ستاره ها اومد پیشم و به من گفت : امشب جشن ستاره هاست هر آرزویی داری براورده می شه. من اون شب هر چی فکر کردم نتونستم به ستاره آرزوم رو بگم اون شب جشن ستاره ها تموم شد ولی من هنوز تو فکر آرزو بودم توی ذهنم دنبال آرزو می گشتم اما هر چی گشتم من آرزوئی نداشتم ولی نمی دونم چرا داشتم دنبالش می گشتم شاید آرزومو گم کرده بودم ..... اونقدر فکر کردم تا بالاخره آرزومو توی صندوقچه ای توی زیر زمین قلبم پیدا کردم آرزوی من این بود که از تنهائی در بیام این بار با آرزوئی که داشتم رفتم کنار پنجره نشستم ولی از جشن ستاره ها خبری نبود انگار ستاره ها دیگه خوشحال نبودن که بخوان جشن بگیرن هر شب کنار پنجره نشستم ولی نه از اون ستاره خبری بود نه از جشن ستاره ها خیلی دلم گرفت با خودم گفتم : حالا که ستاره ها جشن ندارن کاشکی حداقل اون ستاره بیاد تا باهاش حرف بزنم.هر شب می رفتم کنار پنجره اما از ستاره خبری نبود که نبود تا اینکه یه شب اومد بهش گفتم : تا حالا کجا بودی خیلی وقت منتظرت هستم .گفت : من هر شب تو رو می دیدم که می اومدی کنار پنجره. گفتم : ستاره من حالا یه آرزو دارم .گفت : آرزوتو بگو .گفتم: کسی رو می خوام مثل خودم تنها باشه و راز تنهائی رو بدونه .گفت: من نمی تونم آرزوتو بر آورده کنم فقط می تونم بگم توی این دنیا آ دم تنها زیاد ولی همشون به درد نمی خورن تو باید خودت بگردی و هم درد خودت رو پیدا کنی.با نشستن کنار پنجره و غصه خوردن کاری رو از پیش نمی بری ..........به آسمون نگاه کردم ستاره راست میگفت باید جای این کارا دنبال یه نفر می گشتم .......... سرم رو بلند کردم به ستاره گفتم: از کجا باید پیدا کنم ؟ یه لبخند زد و رقت جواب سوالم رو هم نداد هر چی صداش زدم برنگشت .... وقتی رسید اون بالا برام چشمک زد معنی کارش رو نفهمیدم ... نمی دونستم کجا باید دنبال یه نفر بگردم اون شب رفتم خوابیدم اما صبح با یه روحیه تازه از خواب بلند شدم دیگه نا امید نبودم. می دونستم دارم برای یه هدفی زندگی می کنم فقط باید هدفمو پیدا می کردم گشتم و آ دمای زیادی رو پیدا کردم اما هیچ کدومشون هدف من نبودن اونا هدفشون با من فرق داشت من فقط مثل اونا تنها بودم توی این مدت که آدمای زیادی رو شناختم فهمیدم آدما همه تنها هستن و همه دنبال کسی می گردن که از تنهائی درشون بیاره ....

+ نوشته شده توسط یک دوست در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 9:24 |

 

 یاد گذشته گر چه تلخ است اما به خاطراوردن انروزهای زیبااشک شوق وحسرت را از چشمانت جاری می کند ومی فهمی که زندگی وسرنوشت را به قیمت ارزان فروخته ای و ان وقت است که در می یابی این گذشته تلخ یا شیرین توست که حال واکنون تو را ارزش واعتبار می بخشد تا به اندازه اراده از لحظه ها وفرصتهایی که نصیب تو شده بهره ببری

+ نوشته شده توسط یک دوست در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 9:24 |

بدست اوردن چیزای خوب وقت

 

لازم داره

 

اما چیزای عالی در یک لحظه

 

بدست میاد

 

 

+ نوشته شده توسط یک دوست در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 9:23 |

 

 

بایک شکلات شروع شد .   من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم .

من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد.دید که مرا میشناسد .خندیدم .

گفت :(( دوستیم)) ؟ گفتم (( دوست دوست))

 گفت :((تا کجا؟))گفتم (( دوستی که(( تا)) نداره))

 گفت (( تا مرگ )) خندیدم و گفتم(((  من که گفتم تا ندارد ))   گفت ((باشد  تا پس از مرگ )) گفتم(( نه . نه . نه . تا ندارد ))    گفت(( قبول تا انجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم  تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم ))

خندیدم گفتم  (( تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بگذار  اصلا یه تا بش از این دنیا تا ان دنیا اما من اصلا تا نمی گذارم)) نگاهم کرد نگاهش کردم باور نمی کرد  

 می دانستم  او می خواست دوستیمان حتما تا داشته باشه  .  دوستی بدون تا رو نمی فهمید  .

 

 

گفت بیا برای دوستی مان یه نشانه بگذاریم  گفتم ((باشه تو بگذار  ))گفت(( شکلات .  هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من باشه  ))گفتم(( باشه))

هر بار یه شکلات می گذاشتم توی  دستش او هم یک شکلات توی دست من باز همدیگر را نگاه می کردیم

یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلات را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند ان را می مکیدم  می گفت ((شکمو . تو دوست شکمویی هستی )) و شکلاتش رو می گذاشت توی یک صندوق کوچولو ی قشنگ  می گفتم(( بخورش ))

می گفت(( تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه ))

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش را نمی خورد من همه اش را خورده بودم گفتم ((اگه یه رو شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرما ن وقت چیکار می کنی؟))

گفت(( مواظبشان هستم ))می گفت می خوام نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم ((  نه نه تا ندارد دوستی که تا ندارد ))

 

 

یک سال .دو سال. چهار سال .هفت سال .ده سال و بیست سال شده است او بزرگ شده است و من بزرگ شده ام من همه شکلاتها رو خوردم او همه شکلاتها رو نگه داشته او امده است امشب تا خدا حافظی کند  می خواهد برود برود ان دور دور ها می گوید  (( می روم اما زود بر می گردم )) من می دانم می رود و بر نمی گردد یادش رفت شکلات را به من بده من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم توی  دستش  گفتم این برای خوردن یک شکلات هم گذاشتم کف ان دستش این هم اخرین شکلات برای صندوق کوچکت  یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهاش  هر دو را خورد خندیدم می دانستم دوستی من تا ندارد. می دونستم دوستی او((تا))دارد.مثل همیشه  خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم . اما او هیچ کدومشان را نخورد . حالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟!

 

 

 

+ نوشته شده توسط یک دوست در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 7:52 |


Powered By
BLOGFA.COM